شاید خدا در تن صدای کودکیست :)

وقتی از ساعت 6 صبح تو سالن انتظار بیمارستان باشی و لحظه لحظه شلوغ تر شدنش رو ببینی و یه دلهره عجیب که نصفش برا بابات و نصفش برا خواهرشه در حال له کردنت باشه...

وقتی از بس تو تموم سالن قدم زدی و دقه به دقه رو یکی از صندلی هاش نشستی و کاملا ناخواسته بعضی از حرفای بقیه رو شنیده باشی و حرصت بگیره که بیشتریاشون رفتن برا عمل ولی تو و خونوادت هنوز.... 

وقتی به جای صبحونه یه قُلُب چایی تلخ سرد(خیلی ظلم بود به خداگریه) و به جای ناهار چند تیکه کوکو که به زور آب جوش میدیش پایین بخوری و به جای یه چرت کوتاه مجبور باشی تو ماشین یه فسقل رو با کتاب خوندن و بازی های اختراعی سرگرم کنی تا بقیه برای کم شدن سردردشون حداقل یه ربع چشاشون رو رو هم بگذارند...

وقتی از استرس طول کشیدن زیادی عمل صدتا دلیل مزخرف تو سرت وول وول میزنه و تو سعی داری فقط به چند ساعت بد فکر کنی...

وقتی سرسختی نگهبانا برای بودن فقط یه همراه رو دیدی و برا جلوگیری از بحث کردن داری راههای پنهانی بالا رفتن و به طور سری برا بقیه خانواده توضیح میدی...

 

 

ساعت حدود هشت و نیم شب بود و سالن انتظار ریکاوری تقریبا از اون شلوغی دراومده بود.چندتا جا درست رو به روی جمعیت منتظر،خالی بود که اعضا همراه ما ولو شدن روش.این وسط فقط فسقل سرحال بود و هی رژه میرفت.تقریبا دو ساعت از عمل گذشته بود و هنوز خبری نبود.همه از زور نگرانی و بی خوابی در حال انفجاربودن اینو حالت صورتاشون فریاد میزد.چشم هامو بسته بودم و فقط دلم میخواست انتظار مزخرفم تموم شه که یه دفه فسقل تو اون سکوت گفت:

گد و بالای تو رعنا رو بنازم، تو دُله باغ......

تو که با عفشه گری........چرا نمی رقصی؟

برا چند لحظه همه چی فراموشم شد و حس خوبی پیدا کردم و چند دقه بعد مریضمون اومد و به بخش منتقل شد.اوه

 

 

 

-امیدوارم

هیچ پدر و مادری

حتی به هوای عمل زیبایی هم که شده یه سر نرن بیمارستانفرشته

/ 0 نظر / 6 بازدید