دل نوشته های یک دختر پاییزی

خانه ای کوچک برای روزمرگی هام

منو 94 یهویی!

لحظات نهایی مانده به ورود مهمانهای عزیز مامان به خانه ماست.

بابا مثل مسلسل روی اعصابهایمان رژه نظامی میرود

مامان مدام کارها را چک میکند

در فکر چگونه تحمل کردن مهمانهای VIP مامان هستم که دیروز ظهر در خانه شان به مدت پنج ساعت وقت گران بها را تلف کردیم در حالی که بعد از اتمام هفته عزیز جاری باید حدود 24 عدد برگه رونویسی شده را تایپ کرده،پاوری دارای کلمات قلنبه سلنبه را تهیه کرده و نصفی از اطلاعات مرتب با تحقیقی جهانی را به دست بیاورم.

بیایید دست به دست هم دهیم به مهر رسوم عید خود را کنیم باحال.

[ ۸ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


عید دیدنی

چه قدر خوش میگذره وقتی قرار باشه با چند نفر برین مهمونی عید و یکی اون وسط ابتکار به خرج بده و کاری کنه که راه نسبتا طولانی تون با یه عالمه تعریف قشنگ،خاطره،تجربه با ارزش و محبت کوتاه به نظر برسه.

تو مهمونی نمونه کوچکی از خودتون و خواهرتون رو ببینید و کلی ذوق زده بشید که چه خوبه که این دوتا مثل ما دوتا با هم بزرگ میشن و وقتهای دلتنگی همدیگر و دارند و....

تو مهمونی با وجود یه خروار کاری که کردید باز خوشحال باشید که این جمع هرچه قدر کمتون با هم مهربونن و با رفتاراشون حس خوبی بهتون میدن.

کلی به حرکات یکی از اعضای این جمع بخندید و رفتاراش شما رو یاد کسی بندازه که جاش بین این جمع این روزها خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــلی خالیه...

تو راه برگشت کلی لحظات خوش برای خودت و همسفرات ایجاد کنیدخیال باطل

 

پ.ن:این پست خیلی بهم چسبیدخوشمزه

[ ٩ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]