دل نوشته های یک دختر پاییزی

خانه ای کوچک برای روزمرگی هام

خوابگاه نوشته های موبایلی ام

خوشحالی یعنی:

دوستات تیکه کلام تو رو تو حرفهاشون به کار ببرندبغلقلبماچ

[ ۳ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


طرز فکرشو عشقه

امروز اولین صحنه ای که از تلویزیون دیدن مصلی مملو از جمعیتی بود که بلاخره کار ساختش از ده درصد بعد از چندین سال ساخت و ساز به بالای پنجاه درصد رسیده بودخنثی و با دیدن حوضش که اون وسط خیلی خودنمایی میکرد یاد دختر فسقل تو نمایشگاه کتاب افتادم:

فسقل خوش فکر

به پایین پله های معروف مصلی رسیدم که دختر کوچولو کلاه به سری دست مامانش و ول کرد و رو به دوستش به حوض بزرگ وسط اشاره کرد و گفت:بدو بریم کنار ساحلخنده 

و من با لبخندی به پهنا صورت به استقبال غرفه ها رفتم.

[ ٢٧ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۳:٤٥ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


سامی تایی که شده یه پا فسقل خوردنی

وقتی متوجه میشه که حواسم کامل به فیلمه میره تو چارچوب در اتاقش و میگه:

بَنَشِه کوجایی؟؟؟ بیـــــــــــــــــــــــا

 

 

نکته روز:همه فسقل ها اسمم را به صورت اختصاصی خودشون در میارن

 

[ ٧ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٦:٢٠ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


یاد ایامی که در گلشن نگاری داشتی...

وقتی برای بار هزارم از مهسای یک هفته و به خاطر هفته چندش ولی با لذتِ امتحانات خوابگاهی شده جلو 8 متفکر اتاق خواهش می کنی که تو خوابگاه صورتش رو با حوله خشک نکنه و بسپرتش به دست هوای موجود.

یا

بهش بگی تو رو خدا سه ساعت پشت در کوچیکه سلف واینسته و به بیابان اونجا نگه بوته زار کچل و حس شاعریش گل نکنه و آبروی چنذد ترم جمع شده اتاق رو نبره.

یعنی خوابگاه به غیر از بخش عمده نچسب بودنش یه دلگرمی های فسقل شاد کننده روحم داره...

قلبقلبقلبقلبقلب

 

 

 

+به زودی زود فایل صوتیش رو الصداق میکنم بهشنیشخند...

[ ٧ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٥:٥٤ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


شادی های ساده :)

کاش میشد بوی نرگس ها را ثبت کرد

مثل آهنگ وبلاگ

تا به محض ورود 

روحتان سرشار از انرژی شود

[ ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٧:۳٠ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


یه کله تخم مرغیه خنده رو...

خلاقیت وار

«وسط کنفرانس جمعیت

وقتی تلفن استاد زنگ خورد بین چک نویسهام ظاهر شد»

[ ٢٠ دی ۱۳٩۳ ] [ ٥:٥٤ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


تولدانه ^__^

امشب یه کادو خوب از خدا گرفتم

شُرشُرش را می شنوی؟؟؟

[ ۳٠ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


yellow is...

زرد مثله کتاب "خنده بهترین دارو" که تو شلوغی مغازه های انقلاب بهم چشمک زد،


مثله ماشین آقای همسایه که صبحها اول برق انداخته میشه بعد روشن میشه،


مثله برگهای یادداشت چسبونکی که برای یادآوری کلی چیز بهم کمک میکنه،


مثله نبات که میتونه دوستای چایی دوستم رو کنار هم جمع کنه،


مثله چسب و پایه چسب که همه چی رو بهم وصل میکنه،


مثله جنسای مهربونِ خوابگاه که داره فروش میره،


مثله جا موبایلی که از یه خواهر هدیه گرفتم،


مثله اولین شالی که از ملکه فامیل گرفتم،


مثله جا مایع که کنار ظرف شویه،


مثله جعبه شربت آهن سمانه،

[ ۱٠ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱۱ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


از مجازی های همگانی ربودمش...

How to kill all your enemies?
SMILE

 

 

 


 

  

[ ٢۳ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٤:٤٤ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


خوب بودن مثل خ!

عنوانم یکهوویی به مغزم الهام شد و نصب شد اینجا

همیشه تا قبل از دست به کیبرد شدن کلی متن و داستان حتی اتفاق جالب تو ذهنم چیده میشه ولی وقت نوشتن وسواسی میشم و مثل یکی از خاله فامیل به سوراخ های جوراب مورچه های کلمات متن هم گیر میدم و تک تکشون رو بازجویی میکنم.

.

.

.

.

.

.

امروز یه جمله طلایی از ملکه فامیل شنیدم که باعث شد....

ولش کن جمله رو بخون و حست رو بگو:

فرشتهانقده معجزه ها در راهه که داره میاد به سمتمونفرشته

 

[ ٢٢ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


بهترین کادو دنیا

به محض دیدنش یه دفعه همه جا تار شدقلب

فقط عشق پاک بچگی می تونه یه سیم رو تبدیل به یه همچین گنجی بکنهفرشته


دنباله حرفام
[ ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٥:٤٧ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


این تصویرها برای شارژ شدن روح اند...

[ ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٥:٥٩ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


لب خوانی های قزل آلای من(1)

شعر

مثل حرف زدن در خواب است

اول دیگران

و سپس تو را

بیدار می کند.

شمس لنگرودی

[ ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٥:٥٥ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


ایشون خنگِ جذابِ بنده اند!

+پیدا کردنش به اندازه هوای بارونیقلبهمراه با تگرگ امروز بهم چسبیدخوشمزه

[ ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۳:٠٧ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


مستور نوشته...

خداوند برای هر کس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره.

 

روی ماه خداوند را ببوس

نوشته مستور عزیز

 

[ ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


برخوردی از نوع معلمانه ^_^

کنار محوطه مرکز خرید تو وسیله نقلیمون منتظر یکی از اعضای خونواده بودیم و داشتیم به حرفهای گوینده رادیو میخندیدیم(از قضا نزدیک درب خروج واستاده بودیممژه)

که دیدیم یه خانومی و دخترش که همچین تیتیش هم بودن دارن میرن سمت ماشینشون که وسط راه پارک شده بود،و در عقب ماشینشون رو برای گذاشتن وسایل باز کردن و جلوی عبور یه ماشین رو گرفتن

آقای راننده ای که جلوش سد شده بود سرش رو از پنجره بیرون آورد و به حالت یه کم نیمه خشن گفت:خانوم وسط راه پارک کردی حالا هم نمیزاری ما رد شیم؟؟!!(توجه داشته باشید لحن آقاهه یه کم اونم نیمه خشن بودهااانیشخند)

خانومه در ماشینشو بست و رو به آق نیمه خشنه گفت:چی کار کنم دیگه خانومم و به ماشین اشاره کرد و یه لبخندکی هم بهش افزود.(منظوره خانومه از به کار بردن خانومم نوع پارک کردنش بودخنده)....

این جوری شد که برخورد جیگول وارانه خانومه باعث شد نه تنها جر و بحث لفظی پیش نیاد بلکه خودش و دخترش و آقاهه و سرنشینان ماشینش و حتی ما که ناظر بودیم هم کلی بخندیم.

 

 

 

 

+خدایا این جور خانوم معلماییفرشته که موجبات خنده ما و ملت رو فراهم میکنند رو از ما نگیر(ولی زیادشون نکن اعصاب نداریم)

بلند بگو آمین

[ ٢۱ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٥:٢٠ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


از ساحل خلیج فارس میخواست همسفرمان باشد...

کفش دوزک مسافر

[ ۱۳ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


یکی از نتایج خونه تکونی زودهنگام

 

میشه حواست به من باشه؟؟؟

سوالی که دقایق آخر کلاسهای شیمی 50بار تکرار میشد و  لحظه ها رو خوشایند تر میکرد.(شده بود مایه لبخندهای شیرین دخترهای دبیرستانی چند سال پیش)

که تو یکی از صفحه های کتاب تست یافته شدقلب

 

 

 

من الان....:بعد از سه هفته خوش گذرونی برگشتن پیش 16تا جوون و 16تا طرز فکر مختلف اصلا اصلا خوش آیند نیستآخ

[ ٢٥ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٥:٠٧ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


خاطرات ما فسقل ها 1

[ ۱٧ دی ۱۳٩٢ ] [ ٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


....خدا

خدایا

این همه اشک انتظار که در پشت پلک هایم لمبر می خورد را

به فرو ریختن می رسانی؟!

به ریزشی از شوق یافتن!

نه،دردِ جستن!

 

حسن طهماسبی(آشنا)

[ ٢٩ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


از دفتر جمله های یه عمه ژاله مهربون

کیسه کوچک چای تمام عمر دلباخته لیوان شد.

ولی هر بار که حرف دلش را میزد،

صدایش در آب جوش می سوخت.

کیسه کوچک چای با یک تکه نخ رفت ته لیوان،

حرف دلش را آهسته گفت و

لیوان سرخ شد.

 

+ژاله یه دختر فوق العاده ستقلبکه بیشتر عمه بودن رو دوست داره تا خاله بودنهیپنوتیزم

[ ۱٤ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


یک :) ملیح...

طرح کمرنگی بودم از عشق

نقطه چینی از خویش

تو تمامم کردی

 

 

 

+ جمع کردن کلی وسیله برای دانشگاه و مرتب کردن اتاق بعد از اون یه طرف،چیدن این همه وسیله توی ساک یه طرف دیگهنیشخند

[ ٤ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]