دل نوشته های یک دختر پاییزی

خانه ای کوچک برای روزمرگی هام

تکه ای از مرداد من

دسته جمعی بازی کردن با تمام اعضا فامیل که یه صبح با هم دعوت مهمونی تو جنگل رو پذیرفتن اونقدر لذت داره که تا یه هفته شارژ نگهت میداره

و مطمئنم اونم از اون بالا به آرزوی کنار هم شاد و خندون بودنمون رسیده و اینجا این پایین تو لحظات لذت بخشمون شریک شده

بالاتر از آپارتمانها

 

+از اولین بار هاست که بالاخره این فامیل داشتن قسمت مفیدش رو نشون دادتشویق

[ ۳٠ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ٥:٢٦ ‎ق.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


این چند پست غمگین رو نخونده رد کنید،ممنون!

 

بیایید به موارد بزرگ و پنجاه درصد درحال وقوع هم دلنبندیم که با load نشدن 50% دیگرش غصه هاِ آوار شونده بر سر خودمان و قلبمان و حالمان و شوقمان برای استفاده از روز اول تعطیلات را ببلعند.


[ ٤ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


انگار قراره 94 خوبی باشه ^_^

 

حس کردن نفس های گرم یه فسقل خواب در آستانه 4 سالگی

می تونه یه عیدی خوب باشه

[ ۱٠ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


منو 94 یهویی!

لحظات نهایی مانده به ورود مهمانهای عزیز مامان به خانه ماست.

بابا مثل مسلسل روی اعصابهایمان رژه نظامی میرود

مامان مدام کارها را چک میکند

در فکر چگونه تحمل کردن مهمانهای VIP مامان هستم که دیروز ظهر در خانه شان به مدت پنج ساعت وقت گران بها را تلف کردیم در حالی که بعد از اتمام هفته عزیز جاری باید حدود 24 عدد برگه رونویسی شده را تایپ کرده،پاوری دارای کلمات قلنبه سلنبه را تهیه کرده و نصفی از اطلاعات مرتب با تحقیقی جهانی را به دست بیاورم.

بیایید دست به دست هم دهیم به مهر رسوم عید خود را کنیم باحال.

[ ۸ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


چال لپش تنها مشخصه زیبایی اش نبود...

دختری که سالها پیش مرا به اختراع خودش بنشــــــفه میخواند

دختری که بر خلاف برادرش در کوچکی هم مهربان بود

دختری که این روزها نسخه جوانی از مادرش شده و برای روبوسی باید در برابرت کلی خم شود بالاخره بعد از دوازده سال همراه خانواده و برادری جدید برگشته....

مامان شب اول دیدارشان تا صبح نخوابید

خاله اینقدر هیجان داشت که ساعت اولیه دیدار در بهت بود

مامان بزرگ و خواهرش از زور اشک شوق نمی توانستند حرف بزنند

همه خوشحالنند

فقط این وسط دلم به حال روزهای تکرار نشدنیه کودکی میسوزد که در کنار هم نگذراندیمش

و

در تمام بازی های بچگی جای او و برادرش بدجور در ذوق میزد.

 

 

 

 

+باید زودتر از این ثبت میشد ولی این بغض...

امان از بغض ها

[ ٥ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


از دلایل عاشقش بودن

حس و حال فوق العاده ایه وقتی یهویی نگاه به یادداشت های رو دیوار میکنی و دست خط واقعا دکتریشوووو میبینی و لبخند روی لبت تا بغل گوشت بالا میادفرشته

به خاطر این حس های ناب متصاعد کننده ی ناگهانی شه که چشم رو بعضی بد اخلاقی های ساعتیش که علتش جا به جا شدن هورمونهاشه میبندی و باز بهترین ها رو براش می خوای

شیفته دلقک بازیاش میشی حتی وقتی میبینی به خاطر کم عقلی از یه خنگ تر از خودش حمایت میکنه یا از دور و وریای دلقک تر از خودش با آب و تاب حال به هم زنی حرف میزنهابله

ماچ

 

قلب

 

فرشته

 

بغل

  

به خدا جو نگرفتتم همیشه همین قدر عاشقشم ولی بیشتر اوقات این حس ها بروز نمیکنه...

هر 360روز یک بار از دستم در میره و فوران میشه به صفحه ی این مکان دوست داشتنی^_^

[ ۸ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٩:٢٠ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


این هفته،هفته فامیــــــــــــــــــــــــل ماست:)

 

 

به دلیل همیشگی(کمبود وقت مزمنگریه)خیلی سریع اعلام میکنم:

 

مناسبت فرخنده روز مادر(زن)

و روز و هفته ی معلـــم بر همگان مبـــــــــــــــــــــــارکهوراتشویق

 

 

فرشته

 

 

 

[ ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]