دل نوشته های یک دختر پاییزی

خانه ای کوچک برای روزمرگی هام

یه کتاب خوب میتونه کلی تو رو سر حال بیاره!

این روزا کلی کار عقب افتاده دارم که حوصله انجام هیچ کدوم نیست و هی پشت گوش میوفتن...

این روزا ذهنم بدجور درگیر عواقب خرید جدیدمه که نکنه با خریدش دل چندین نفر بشکنه،نکنه با نخریدنش فرصت پس انداز هزینه اش و داشتنش رو از دست بدم،نکنه اصلا برا من داشتنش زیادی باشه....

این روزا دنبال پیدا کردن مشترکاتم با بیست نفر آدمم که تقریبا دارم باهاشون زندگی میکنم و به نتایج چدان خوبی نمی رسمناراحت

این روزا به کتابهایی قرض گرفته شده ای که تو صف خوندن دارم،کتابهای خریداری شده دست نخورده و کتابهای دانشگاه که فقط حمل میشن و دریغ از یه نیم نگاه کوچیک بهشون...

.

.

.

این روزا نشستن گوشه اتاقی که نصف هفته از تمیزی برق میزنه و نصف هفته کلی به هم ریخته ست و خوندن کتابی که حتی جلد بنفش و تیتر سفید وسط جلدش حس خوب آرامش رو بهت میده،خوردن چند تا شکلات وسط خوندن و گفتن«بیخیال جوش جدید» به وَر ایراد گیر ذهنت* و عکس گرفتن از جمله های بامزه کتاب کلی انرژی خوب بهم میده

و

باعث میشه داوطلبانه ظرفای ناهار رو بشورم و کفشای جلو در رو جمع کنم و سعی کنم با همه خوش اخلاق شم حتی بازم داوطلبانه وقتی هوا تاریک شده یه سر برم سوپری و برا مامان خریدکنم و برا بابا سایت sadda رو بیارمفرشته

.

.

یه کتاب خوب مثله یه معجزه میمونهتشویق

 

 

 

*از اون جمله هایی که تو این کتاب زیاد خوندم!

+گذر زندگی تو سه ماه تابستون انقدر با پاییز فرق داشت که بعد از گذشت یه ماهش تازه تونستم کارام رو یه ذره ردیف کنم و یه سر به اینجا بزنمنگران

[ ۳ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]