دل نوشته های یک دختر پاییزی

خانه ای کوچک برای روزمرگی هام

خوابگاه نوشته های موبایلی ام

خوشحالی یعنی:

دوستات تیکه کلام تو رو تو حرفهاشون به کار ببرندبغلقلبماچ

[ ۳ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


یاد ایامی که در گلشن نگاری داشتی...

وقتی برای بار هزارم از مهسای یک هفته و به خاطر هفته چندش ولی با لذتِ امتحانات خوابگاهی شده جلو 8 متفکر اتاق خواهش می کنی که تو خوابگاه صورتش رو با حوله خشک نکنه و بسپرتش به دست هوای موجود.

یا

بهش بگی تو رو خدا سه ساعت پشت در کوچیکه سلف واینسته و به بیابان اونجا نگه بوته زار کچل و حس شاعریش گل نکنه و آبروی چنذد ترم جمع شده اتاق رو نبره.

یعنی خوابگاه به غیر از بخش عمده نچسب بودنش یه دلگرمی های فسقل شاد کننده روحم داره...

قلبقلبقلبقلبقلب

 

 

 

+به زودی زود فایل صوتیش رو الصداق میکنم بهشنیشخند...

[ ٧ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٥:٥٤ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


بعد از یک هفته ممتد امتحان دادن...

درس یک واحدی  کاربرد فناوری را 16 گرفتم.کلافه

بعد از دیدن نمره ،تصویر شخص تدریس کننده رو جلوم تصور میکنم و دستم را از نو سرش تا کف پایش کشیده و با خشمی درونی می گویم:تُـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــف

اگر در خوابگاه بودم این گفته همزمان هر 40 نفر بود....

[ ٤ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


yellow is...

زرد مثله کتاب "خنده بهترین دارو" که تو شلوغی مغازه های انقلاب بهم چشمک زد،


مثله ماشین آقای همسایه که صبحها اول برق انداخته میشه بعد روشن میشه،


مثله برگهای یادداشت چسبونکی که برای یادآوری کلی چیز بهم کمک میکنه،


مثله نبات که میتونه دوستای چایی دوستم رو کنار هم جمع کنه،


مثله چسب و پایه چسب که همه چی رو بهم وصل میکنه،


مثله جنسای مهربونِ خوابگاه که داره فروش میره،


مثله جا موبایلی که از یه خواهر هدیه گرفتم،


مثله اولین شالی که از ملکه فامیل گرفتم،


مثله جا مایع که کنار ظرف شویه،


مثله جعبه شربت آهن سمانه،

[ ۱٠ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱۱ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


یکی از نتایج خونه تکونی زودهنگام

 

میشه حواست به من باشه؟؟؟

سوالی که دقایق آخر کلاسهای شیمی 50بار تکرار میشد و  لحظه ها رو خوشایند تر میکرد.(شده بود مایه لبخندهای شیرین دخترهای دبیرستانی چند سال پیش)

که تو یکی از صفحه های کتاب تست یافته شدقلب

 

 

 

من الان....:بعد از سه هفته خوش گذرونی برگشتن پیش 16تا جوون و 16تا طرز فکر مختلف اصلا اصلا خوش آیند نیستآخ

[ ٢٥ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٥:٠٧ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


دی ماهی که خیــــــــــــــــــلی بوی امتحان میداد :(

دی ماه من این جوری گذشت...


دنباله حرفام
[ ۱٤ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


از دفتر جمله های یه عمه ژاله مهربون

کیسه کوچک چای تمام عمر دلباخته لیوان شد.

ولی هر بار که حرف دلش را میزد،

صدایش در آب جوش می سوخت.

کیسه کوچک چای با یک تکه نخ رفت ته لیوان،

حرف دلش را آهسته گفت و

لیوان سرخ شد.

 

+ژاله یه دختر فوق العاده ستقلبکه بیشتر عمه بودن رو دوست داره تا خاله بودنهیپنوتیزم

[ ۱٤ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


وقتی بهت زنگ میزنم...

تصویرم

 حس خوبیه که وقتی تو زنگ میزنی یه همچین عکس آرامش بخشی مهمون صفحه گوشی یکی از بهترین دوستات میشهقلب

 

+تو این هفته سه تا زائر داشتیم،امیدوارم زیارت بهشون حسابی بچسبهفرشته

[ ۱۳ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


یک :) ملیح...

طرح کمرنگی بودم از عشق

نقطه چینی از خویش

تو تمامم کردی

 

 

 

+ جمع کردن کلی وسیله برای دانشگاه و مرتب کردن اتاق بعد از اون یه طرف،چیدن این همه وسیله توی ساک یه طرف دیگهنیشخند

[ ٤ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]