دل نوشته های یک دختر پاییزی

خانه ای کوچک برای روزمرگی هام

سامی تایی که شده یه پا فسقل خوردنی

وقتی متوجه میشه که حواسم کامل به فیلمه میره تو چارچوب در اتاقش و میگه:

بَنَشِه کوجایی؟؟؟ بیـــــــــــــــــــــــا

 

 

نکته روز:همه فسقل ها اسمم را به صورت اختصاصی خودشون در میارن

 

[ ٧ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٦:٢٠ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


یه کله تخم مرغیه خنده رو...

خلاقیت وار

«وسط کنفرانس جمعیت

وقتی تلفن استاد زنگ خورد بین چک نویسهام ظاهر شد»

[ ٢٠ دی ۱۳٩۳ ] [ ٥:٥٤ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


:)

قهقهه

[ ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠۸ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


برخوردی از نوع معلمانه ^_^

کنار محوطه مرکز خرید تو وسیله نقلیمون منتظر یکی از اعضای خونواده بودیم و داشتیم به حرفهای گوینده رادیو میخندیدیم(از قضا نزدیک درب خروج واستاده بودیممژه)

که دیدیم یه خانومی و دخترش که همچین تیتیش هم بودن دارن میرن سمت ماشینشون که وسط راه پارک شده بود،و در عقب ماشینشون رو برای گذاشتن وسایل باز کردن و جلوی عبور یه ماشین رو گرفتن

آقای راننده ای که جلوش سد شده بود سرش رو از پنجره بیرون آورد و به حالت یه کم نیمه خشن گفت:خانوم وسط راه پارک کردی حالا هم نمیزاری ما رد شیم؟؟!!(توجه داشته باشید لحن آقاهه یه کم اونم نیمه خشن بودهااانیشخند)

خانومه در ماشینشو بست و رو به آق نیمه خشنه گفت:چی کار کنم دیگه خانومم و به ماشین اشاره کرد و یه لبخندکی هم بهش افزود.(منظوره خانومه از به کار بردن خانومم نوع پارک کردنش بودخنده)....

این جوری شد که برخورد جیگول وارانه خانومه باعث شد نه تنها جر و بحث لفظی پیش نیاد بلکه خودش و دخترش و آقاهه و سرنشینان ماشینش و حتی ما که ناظر بودیم هم کلی بخندیم.

 

 

 

 

+خدایا این جور خانوم معلماییفرشته که موجبات خنده ما و ملت رو فراهم میکنند رو از ما نگیر(ولی زیادشون نکن اعصاب نداریم)

بلند بگو آمین

[ ٢۱ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٥:٢٠ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


احوالات یه دقیقه نودی

 

اینجا چقدر گرد و خاک گرفتهزبان

باید همین روزا یه تکون اساسی بهش بدمخیال باطل

 

یه مقاله گردن کلفت*،خلاصه کتابی که همه فامیل از نوشتنش مطلع شدن،چهار تا جزوه،دو دست لباس منتظر برای اتو و کلی وسیله که وسط اتاق جشن گرفتن و خیال مرتب شدن ندارند باعث مشغولیت ذهنی دختریه که پنج روز بیشتر با تعطیلات فاصله نداره.

 

+دلم برای همه خاطرات مزخرف سه ماهه پادگان و اخلاقای مزخرف تره هم سنگریهام

خیــــــــــــــلی تنگ میشهگریهنگران

 *تیکه کلام یه بابای سفر کرده...

 

من و خواهــــــــــر قلی  شایدم  دریا و پریسا

 _خنده آرامبخشی است بدون اثرات جانبی.

[ ۱٦ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]