دل نوشته های یک دختر پاییزی

خانه ای کوچک برای روزمرگی هام

حالا که گریه دوای دردمه،چرا چشمم اشکشو کم میاره

دلم یه تونل طولانی تاریک میخواد

و باز پیشنهاد بابا که:کی می تونه بلندتر جیغ بزنه؟

و من که دق و دلی همه این دلتنگیها و گرفتگیهای روزگار را سر دیوارهای سنگی و سیاهش خالی کنم...

.

 .

.

.

.

- به سالروز پرواز بزرگ مردی نزدیک میشوم که خورشید هر روز دیرتر از او بیدار می شد اما زودتر از او به خونه برمی گشت.

-مامانم رو بدجور یاد اون مهربون میندازه: اونکه رفته...

 

[ ٢٩ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]