دل نوشته های یک دختر پاییزی

خانه ای کوچک برای روزمرگی هام

خوشحالی هایم در آخرین ساعات تابستون

بدشانسیه بزرگیه که مدرسه ات برنامه روز اول مهر رو جلو جلو بهت بگه و تو مجبور باشی زنگ اول درس ملس ریاضییول رو تحمل کنی در حالی که تازه مدرسه ات عوض شده...

در این حالت میشه گفت مدرسه تو رو غریب گیرآورده شیطان

.

.

.

.

اولیش:مسئولین دانشگاه کلی بهم حال دادن که شروع کلاسها رو یه هفته دیرتر از سایر جستجوگران دانش انداختن و منو به آرزوی دیرینه خوابیدن تا لنگ ظهر روز اول مهر رسوندننیشخند

خدا جلو جلو براشون تو بهشت زنبیل بگذاره....

دومیش:امروز بد از شونصد بار سر زدن به یخچال برای یافتن یه خوراکی یه شیرکاکائو پیدا کردم که خودش رو پشت سطل ماست قایم کرده بودهورا

سومیش:بالاخره موفق به پختن برنجی شدم که تقریبا دون شده بود و نمیشد صفت شفتگی رو بهش چسبوندخوشمزه

 

 

+بند اول شرح حال یکی از بستگان مان بود که حسابی شادم کردقهقهه

[ ۳۱ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢۳ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]