دل نوشته های یک دختر پاییزی

خانه ای کوچک برای روزمرگی هام

بدرود پرشین بلاگ 😐

چند وقتیه که متوجه شدم که این خونه مجازی باز نمیشه

عصبانی و ناراحت شدم و....

حالا اینجا می نویسم اگه دوست داشتی بهم سر بزن

بای بای 👐 

  

اینجا=tabanteacher95.blog.ir

 

 

[ ٧ دی ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


آغازی دوباره برای یک لبخند دندون خرگوشی!

این 29 آذر 

شروع ورودم به مدرسه

تجربه کردن آخرین تجربیات خوابگاهی بودن

و

ورود به مرحله مهم زندگیست.

خدایا مراقب تک تک لحظاتش باش،سپاس

[ ٢٩ آذر ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


شب های اتاق 16 پردیس دلنگیز ما 😏

ساعت که حدود یازده میشه کم کم اتاق تکمیل میشه

بعد از یه حضور فعال تو طبقه پایین خوابگاه،که شامل تشکر از دندون ها و .... هست

یه دور تغذیه میرسونیم به بدن و

میریم که یه دور همی کرم شبتابی داشته باشیم😉

[ ٢٥ آذر ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


لذت های کوچکم

با آرامشی وصف ناپذیر میشود کتاب خواند؛

خوراکی مورد علاقه را نوش جان کرد؛

لیست کارهایی دردست انجام را نوشت؛

به حساب و کتاب هفتگی رسید؛

تنها در صورتی که...

هم اتاقی های زیادی کنجکاوت بعد از کارورزی از خستگی بیهوش شده باشند

🎉🎊🎇🎆دست و جیغ بلنـــــــــــــــــــــــــد🎆🎇🎊🎉

هوراهوراهورا

[ ٢٦ آبان ۱۳٩٤ ] [ ۳:٤٤ ‎ق.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


تبریکات شبانه ما اتاق 16 ای هااا

[ ٢٠ آبان ۱۳٩٤ ] [ ٩:٠۳ ‎ق.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


 

خوابگاهی باید بشوی تا بفهمیم وقتی میگویم

"حالم فقط با گریه خوب میشه "

[ ۱٩ آبان ۱۳٩٤ ] [ ٩:٢٤ ‎ق.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


جا به جایی اش دگرگونت میکند

اینجا خوابگاه است ادم هایش تنها به فکر خودشان هستند.

اینجا خوابگاه است اگر افراد را فقط تحمل کنی بعد از مدتی منهدم میشوی.

اینجا خوابگاه است ممکن است لحظه اول رفتار خوبی ببینی ولی چند دقیقه بعد با رفتاری له شوی.

.

.

.

به خاطر احساسات پاکتان هم که شده خوابگاهی نشوید

[ ۱٩ آبان ۱۳٩٤ ] [ ۸:٤۱ ‎ق.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


خوابگاه نوشته های موبایلی ام

خوشحالی یعنی:

دوستات تیکه کلام تو رو تو حرفهاشون به کار ببرندبغلقلبماچ

[ ۳ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


My Dilemma

we

یاد شبهایی که کله هامون به خاطر شنیدنش به هم وصل میشد و با دیدن معنی متنش از زور خنده غش میکردیم و مدام به هم میگفتیم: «هیــــــــــــس » خیلی خیلی به خیر.

[ ۱ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


تکه ای از مرداد من

دسته جمعی بازی کردن با تمام اعضا فامیل که یه صبح با هم دعوت مهمونی تو جنگل رو پذیرفتن اونقدر لذت داره که تا یه هفته شارژ نگهت میداره

و مطمئنم اونم از اون بالا به آرزوی کنار هم شاد و خندون بودنمون رسیده و اینجا این پایین تو لحظات لذت بخشمون شریک شده

بالاتر از آپارتمانها

 

+از اولین بار هاست که بالاخره این فامیل داشتن قسمت مفیدش رو نشون دادتشویق

[ ۳٠ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ٥:٢٦ ‎ق.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


طرز فکرشو عشقه

امروز اولین صحنه ای که از تلویزیون دیدن مصلی مملو از جمعیتی بود که بلاخره کار ساختش از ده درصد بعد از چندین سال ساخت و ساز به بالای پنجاه درصد رسیده بودخنثی و با دیدن حوضش که اون وسط خیلی خودنمایی میکرد یاد دختر فسقل تو نمایشگاه کتاب افتادم:

فسقل خوش فکر

به پایین پله های معروف مصلی رسیدم که دختر کوچولو کلاه به سری دست مامانش و ول کرد و رو به دوستش به حوض بزرگ وسط اشاره کرد و گفت:بدو بریم کنار ساحلخنده 

و من با لبخندی به پهنا صورت به استقبال غرفه ها رفتم.

[ ٢٧ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۳:٤٥ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


منِ ترسو!

من ار تغییر می ترسم؟؟؟؟؟

درست ترش این است که من از تغییر دیگران میترسم.

من از تغییر عزیزترین هایم می ترسم.

من از تغییر رفتارهای دوست همزادم میترسم.

من از تغییر طرز نگرش های همزاد دوستم می ترسم.

ترسیدن از تغییرات خصوصیت گیج کننده ایست.

[ ٢٠ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۸:٥٩ ‎ق.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


سامی تایی که شده یه پا فسقل خوردنی

وقتی متوجه میشه که حواسم کامل به فیلمه میره تو چارچوب در اتاقش و میگه:

بَنَشِه کوجایی؟؟؟ بیـــــــــــــــــــــــا

 

 

نکته روز:همه فسقل ها اسمم را به صورت اختصاصی خودشون در میارن

 

[ ٧ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٦:٢٠ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


یاد ایامی که در گلشن نگاری داشتی...

وقتی برای بار هزارم از مهسای یک هفته و به خاطر هفته چندش ولی با لذتِ امتحانات خوابگاهی شده جلو 8 متفکر اتاق خواهش می کنی که تو خوابگاه صورتش رو با حوله خشک نکنه و بسپرتش به دست هوای موجود.

یا

بهش بگی تو رو خدا سه ساعت پشت در کوچیکه سلف واینسته و به بیابان اونجا نگه بوته زار کچل و حس شاعریش گل نکنه و آبروی چنذد ترم جمع شده اتاق رو نبره.

یعنی خوابگاه به غیر از بخش عمده نچسب بودنش یه دلگرمی های فسقل شاد کننده روحم داره...

قلبقلبقلبقلبقلب

 

 

 

+به زودی زود فایل صوتیش رو الصداق میکنم بهشنیشخند...

[ ٧ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٥:٥٤ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


این چند پست غمگین رو نخونده رد کنید،ممنون!

 

بیایید به موارد بزرگ و پنجاه درصد درحال وقوع هم دلنبندیم که با load نشدن 50% دیگرش غصه هاِ آوار شونده بر سر خودمان و قلبمان و حالمان و شوقمان برای استفاده از روز اول تعطیلات را ببلعند.


[ ٤ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


از احوالات شروع تعطیلات

غمگینم همچون...

دختری که سفرش  با تنها دختر خاله دلقکش

به صورت کاملا یکهویی 

بهم میخورد!!

[ ٤ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


بعد از یک هفته ممتد امتحان دادن...

درس یک واحدی  کاربرد فناوری را 16 گرفتم.کلافه

بعد از دیدن نمره ،تصویر شخص تدریس کننده رو جلوم تصور میکنم و دستم را از نو سرش تا کف پایش کشیده و با خشمی درونی می گویم:تُـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــف

اگر در خوابگاه بودم این گفته همزمان هر 40 نفر بود....

[ ٤ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


انگار قراره 94 خوبی باشه ^_^

 

حس کردن نفس های گرم یه فسقل خواب در آستانه 4 سالگی

می تونه یه عیدی خوب باشه

[ ۱٠ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


منو 94 یهویی!

لحظات نهایی مانده به ورود مهمانهای عزیز مامان به خانه ماست.

بابا مثل مسلسل روی اعصابهایمان رژه نظامی میرود

مامان مدام کارها را چک میکند

در فکر چگونه تحمل کردن مهمانهای VIP مامان هستم که دیروز ظهر در خانه شان به مدت پنج ساعت وقت گران بها را تلف کردیم در حالی که بعد از اتمام هفته عزیز جاری باید حدود 24 عدد برگه رونویسی شده را تایپ کرده،پاوری دارای کلمات قلنبه سلنبه را تهیه کرده و نصفی از اطلاعات مرتب با تحقیقی جهانی را به دست بیاورم.

بیایید دست به دست هم دهیم به مهر رسوم عید خود را کنیم باحال.

[ ۸ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


روز اثبات یه حس قویه دخترونه

ساعت گوشه مانیتور بیست دقیقه مانده به نیمه شب را نشان میدهد.

این ساعت در خانه ما زمان شخصی افراد محصوب میشود و هر کس در لاک شخصی اش فرو میرود.

اصلا بگذار جور دیگه ای بگوییم به دور از دنیا دنیا مقدمه حوصله سر برمنتظر

امروز دقیقا دو ماه از دست از تدریس کشیدن رسمی بابا میگذره و اخلاق تغییر کردش رو به خوبی میشه حس کرد.

امروز روز شلوغی بود.از همان صبح ساعت نه ای که بدو از خواب بیدار شدم و با خانواده زدیم به اتوبانهای باران زده شب قبل تا همین چند دقیقه پیش سر زدن به صفحات مختلف.

بحث همیشگی و اختلاف نظر جدیدا اظهار شده بین من و بابا در امر پر تنش راندن اتومبیل شخصــــــــــــــــــــــی 

و ریختن چیلیک اشک هایم باز هم از سر مقابله نکردن با خودکنترلی نداشته امگریه 

 

من با کوبیدن در ماشین ناراحتی ام را بیان کردم

و

او با پیام دادن در زمان لاک شخصی افراد خونه ما

بدجور از دلم درآورد

با اشک برایش نوشتم:

منم دوستت دارم با تمام اختلاف نظرهایمان 

و

در آخرین لحظات قبل از خواب سند شد

.

.

.

برای تمام باباهای دنیا

سر سوزنی خوش اخلاق بودن خواسته بزرگیست؟

[ ۱ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]