دل نوشته های یک دختر پاییزی

خانه ای کوچک برای روزمرگی هام

اندر احوالات من و حرفه ای فوق العاده

این پست لبریز از خودشیفتگی مزمن نویسنده است

از دوستانی که از این ویژگی متنفرند

تقاضا دارم

مطالعه نفرمایند

 

با تشکر خودشیفته بزرگتره 


 

چند روز پیش تو بازی دو بار من سه بار هم دلاور ازون حرکت خوشگلا زدیم و تیم رو شاد کردیم هوراتازه کلی هم به همدیگه افتخار کردیم فقط برا هم کادو نخریدیم که در آینده نزدیک از خجالت هم در میایمخوشمزه

از اول جلسه اون روز تو موقعیت های مختلف،مثه ورود به زمین،گرم کردن،وسط تمرین،توضیحات زهره جون و سرد کردن کلی ریز ریز با هم حرف زدیم که دو سه بار مورد چشم غره منتظرو یه بار هم مورد تذکر همراه با اخمی غلیظ قرار گرفتیمکلافه که با این اوصاف اصلا انتظار اتفاقات خوب بعدش رو نداشتیمتعجب

بعد از استراحت وسط کلاس داشتیم برا خودمون حرکت مفرح شیش رو میزدیم که با سوتی ممتد از جانب بهشتی عزیز،همه دایره وارد که از فرط نزدیکی تو حلقش بودیم  زبان ولو شدیم کف سالن نارنجی و زل زدیم به دهان مبارکشون که باز اعتراض داشتن به بی توجهی دوستان نسبت به  انجام  اعمالی که ایشون گلوشون رو پاره و اعصابشان رو تکه تکه کردند تا به ما بیاموزندیول و میخواستن حرکتی رو که میزان گل کاشتن ما رو افزایش میداد رو توضیح دهند.

داشتم رفتارهای یکی از دلقکان کلاس را مورد تجزیه و تحلیل قرار میدادم چشمکه اسم خودم و 16 ساله رو جزء تنها درست حرکت زن ها شنیدم و بعدش 30 جفت چشم بود که به نوبت به سمت ما میچرخید و بعضی ها با خشم وبعضی ها با لبخندی زورکی ما رو رسد میکردنداز خود راضیانقده دوست داشتم اون موقع براشون دست تکون بدم و بگم:ما رو میگه هاااا!!!شیطان

ولی

چون فخر فروختن برا یه عده بچه از دایره رفتارهای ما خارجه این کار رو تو دلمون براشون انجام دادیم که بعدا مورد تایید 16 ساله هم قرار گرفتفرشته

خلاصه بین اون 30 چفت چشم کلی مشهور شدیم به طوری که حتی وسطای توضیح حرکت چندتا نگاه زوم شده رومون رو حس میکردمهیپنوتیزم

آخرشم برا اینکه بازار شایعه پشت سرمون داغ نشه مجبوری از همه خدافظی کردیم و سرخوش تر از هر دفعه محل مورد نظر را ترک کردیماوه

 

 

گزارشی بود از یک روز دو پیشکسوت اهل حالخنده

 

[ ٦ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٩:۱٧ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]