دل نوشته های یک دختر پاییزی

خانه ای کوچک برای روزمرگی هام

از موفقیت های بزرگ کسب شده در رُند سالگی همراه با کلی لبخند

حس فوقِ فوقِ فوق خوبیست

که بعد از بارها تلاش تا مرز پیروزی رفته ولی با شکست برگشته بالاخره

بتوانی در کاری موفق شوی ^______^

این حس دقیقا مثه حال و هوای امروز آسمون بود که نیم ساعت میگرفت و بعد از کلی اشک خالی میشد و با لبخند زردی که به همون میزد نور رو برامون هدیه می آوردفرشته

.

.

.

در حد انفجار خوشحالم

و

امیدوارم این حس رو به زودی همتون تجربه کنیدقلب

[ ۱۱ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


yellow is...

زرد مثله کتاب "خنده بهترین دارو" که تو شلوغی مغازه های انقلاب بهم چشمک زد،


مثله ماشین آقای همسایه که صبحها اول برق انداخته میشه بعد روشن میشه،


مثله برگهای یادداشت چسبونکی که برای یادآوری کلی چیز بهم کمک میکنه،


مثله نبات که میتونه دوستای چایی دوستم رو کنار هم جمع کنه،


مثله چسب و پایه چسب که همه چی رو بهم وصل میکنه،


مثله جنسای مهربونِ خوابگاه که داره فروش میره،


مثله جا موبایلی که از یه خواهر هدیه گرفتم،


مثله اولین شالی که از ملکه فامیل گرفتم،


مثله جا مایع که کنار ظرف شویه،


مثله جعبه شربت آهن سمانه،

[ ۱٠ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱۱ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


آپ دیت علاقه هایم!!!

از وقتی یادمه به صورت وحشتناکی رنگ صورتی رو بدجور دوست داشتم
به طوری که حتی فنچهای فامیل هم منو با پلنگ صورتی معروف و سیگار درازش و از همه مهم تر آهنگش رفیق فاب(خیلی ادبیات این کلمه لههنیشخند) میدونستن و احوالاتش رو ازم میپرسیدن...

به لطف کلاس زبان های زورکی و همراهیه دخترخاله با یه رنگ خاص آشنا شدم و اونم زرد بود.

البته این انتخاب کلی منطق پشتش بود و اون تعصبات کودکانه رو دیگه نداشت.

بعضی منطقا رو تو آسودگی های خوابگاهیم نوشتم که قرار بود به اینجا سنجاق شه

حالا میتونید تو پست بعد ببینینشمژه

[ ۱٠ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٧:٥٩ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


ورژن جدید علایق هم خود به خود بروز میشه؟؟؟

خیلی عذابناک(و حتی اعصاب له کنه...)که یه مطلب درد و دلی با عنوان بالا بنویسی بعد پرشین بلاگ قورتش بده بدون به جا گذاشتن حتی حرفی ازشخنثی

[ ۱٠ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٧:٥٢ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]