دل نوشته های یک دختر پاییزی

خانه ای کوچک برای روزمرگی هام

شادی های ساده :)

کاش میشد بوی نرگس ها را ثبت کرد

مثل آهنگ وبلاگ

تا به محض ورود 

روحتان سرشار از انرژی شود

[ ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٧:۳٠ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


چال لپش تنها مشخصه زیبایی اش نبود...

دختری که سالها پیش مرا به اختراع خودش بنشــــــفه میخواند

دختری که بر خلاف برادرش در کوچکی هم مهربان بود

دختری که این روزها نسخه جوانی از مادرش شده و برای روبوسی باید در برابرت کلی خم شود بالاخره بعد از دوازده سال همراه خانواده و برادری جدید برگشته....

مامان شب اول دیدارشان تا صبح نخوابید

خاله اینقدر هیجان داشت که ساعت اولیه دیدار در بهت بود

مامان بزرگ و خواهرش از زور اشک شوق نمی توانستند حرف بزنند

همه خوشحالنند

فقط این وسط دلم به حال روزهای تکرار نشدنیه کودکی میسوزد که در کنار هم نگذراندیمش

و

در تمام بازی های بچگی جای او و برادرش بدجور در ذوق میزد.

 

 

 

 

+باید زودتر از این ثبت میشد ولی این بغض...

امان از بغض ها

[ ٥ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]