دل نوشته های یک دختر پاییزی

خانه ای کوچک برای روزمرگی هام

خوشحالی هایم در آخرین ساعات تابستون

بدشانسیه بزرگیه که مدرسه ات برنامه روز اول مهر رو جلو جلو بهت بگه و تو مجبور باشی زنگ اول درس ملس ریاضییول رو تحمل کنی در حالی که تازه مدرسه ات عوض شده...

در این حالت میشه گفت مدرسه تو رو غریب گیرآورده شیطان

.

.

.

.

اولیش:مسئولین دانشگاه کلی بهم حال دادن که شروع کلاسها رو یه هفته دیرتر از سایر جستجوگران دانش انداختن و منو به آرزوی دیرینه خوابیدن تا لنگ ظهر روز اول مهر رسوندننیشخند

خدا جلو جلو براشون تو بهشت زنبیل بگذاره....

دومیش:امروز بد از شونصد بار سر زدن به یخچال برای یافتن یه خوراکی یه شیرکاکائو پیدا کردم که خودش رو پشت سطل ماست قایم کرده بودهورا

سومیش:بالاخره موفق به پختن برنجی شدم که تقریبا دون شده بود و نمیشد صفت شفتگی رو بهش چسبوندخوشمزه

 

 

+بند اول شرح حال یکی از بستگان مان بود که حسابی شادم کردقهقهه

[ ۳۱ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢۳ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


شاید خدا در تن صدای کودکیست :)

 

 

خدایم چه قدر شیرین مرا به آرامش دعوت کرد...

 

 


دنباله حرفام
[ ۳٠ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


حالا که گریه دوای دردمه،چرا چشمم اشکشو کم میاره

دلم یه تونل طولانی تاریک میخواد

و باز پیشنهاد بابا که:کی می تونه بلندتر جیغ بزنه؟

و من که دق و دلی همه این دلتنگیها و گرفتگیهای روزگار را سر دیوارهای سنگی و سیاهش خالی کنم...

.

 .

.

.

.

- به سالروز پرواز بزرگ مردی نزدیک میشوم که خورشید هر روز دیرتر از او بیدار می شد اما زودتر از او به خونه برمی گشت.

-مامانم رو بدجور یاد اون مهربون میندازه: اونکه رفته...

 

[ ٢٩ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


درس نامه هایی از سوی ملکه ام

کاشی نوشتی دیگر

و

عالی ترینش 

[ ٢٤ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


مسرور شدم

ما جزو آن دسته از جوانانیم که عشقمان کتاب است

و عاشق

شهر و

نمایشگاه و

مرکز کتاب هستیم.

 من و عشقم و آغوشش 

 

[ ٢٤ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٤:۱۸ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


«Happy day princess»

 

 

در آستانه روز دختر 

                       بدجور با سیندرلها*

                                               همزاد پنداری میکنم 

 

تبریکات صمیمانه من را پذیرا باشید پرنسسین گرامیهورا



 

*همون سیندرلاست از زبون این فسقلی دو ساله که این روزا تو اوج شیرینیه 

[ ۱٥ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


اندر احوالات من و حرفه ای فوق العاده

این پست لبریز از خودشیفتگی مزمن نویسنده است

از دوستانی که از این ویژگی متنفرند

تقاضا دارم

مطالعه نفرمایند

 

با تشکر خودشیفته بزرگتره 


دنباله حرفام
[ ٦ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٩:۱٧ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


معرفی یک یار مهربان

وقتی داشتم با ذوق به قفسه ی مربوط به کتاب شعرِِمرکز کتاب محله نگاه میکردم

رنگ زرد قناری کتابی بهم چشمک زدخوشمزه

 

 

 

که پشت جلدش(یکی از مطالب داخل کتاب)نوشته بود:

در چین اگر خانواده ای بیش از یک بچه به دنیا بیاورند،

باید اسم بچه دوم را بگذارند از دست رفته.

اسم بچه سوم را بگذارند بدشانسی بزرگ.

از بچه چهارم به بعد والدین باید اسم خودشان را عوض کنند.

اسم مرد را بگذارند:شل مغز.اسم زن را بگذارند:تولیدی.

بچه چهارم را هم ول کنند تا اسمش بشود نیو فولدر.


 

 

با اینکه کتاب جالبی بود ولی یه دختر 16 ساله منو از خریدش منصرف کردمتفکر

[ ٥ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠٤ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


از تجارب این روزهایم

دیده شده چند شب پیش:

1-نه تنها دختر و پسرهای کوچولو حسودی میکنند،آقایون 60-70 ساله ای هم هستن که بدجور حسودی می کنند اونم سر چی؟محتویات موبایلشونتعجب

 

2-نه تنها برادران زحمت کش بیکار به شغل مهم علافی سر کوچه مشغولند بلکه پدربزرگ های شریفشون رو هم وارد این عرصه کردند

از چند روز آینده باید منتظر تیکه انداختنشون هم باشیمنیشخند

گل بود به سبزه نیز آراسته شد...

[ ٥ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤۳ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


دست نوشته ای از ملکه خانواده ما

 

با اینکه تحصیلاتش یه دیپلمه که اونم با وجود کلی مشغله فکری گرفته 

ولی

سطح فکر و برخوردش با مسائل بهتر از صدتا فوق لیسانس امروزیه

با انرژی مثبتش کاری کرده که همه عاشقش شدن

برای من که یه مدت باهاش زندگی کردم و پای درد و دلام نشسته و همیشه بهترین راه رو جلو پام گذاشته بهترین دوسته 

امیدوارم سایه اش حالا حالا ها رو سرمون باشهفرشته 

با نوشتن جمله های قشنگ روی کاشی هر دفعه غیر مستقیم به یکی از ما یه درس بزرگ میده

مثلاین که چند روز پیش ثبت شد

 

-مرسی به خاطر تمام درسهایتقلبماچ

 

*حالا حالا ها یعنی وقتی دور و برم رو نوه،نتیجه های قد و نیم قد گرفتنخیال باطل

[ ۳ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


پسرخاله در صدر عشق هایمان قرارگرفت :)

اول یه دقه عمیق نگاش کنیدماچ

 

آوازی که پسرخاله و رفقای بناش تو دورهمی هاشون با هم میخونند:

از پشت بوم،از پشت بوم

از پشت بوم عشق تو افتادم و قورقامبله کردم

هی عین غلاغ غار،غار غارقنه کردم

.

.

دست دست دســــــــــــــت

.

.

با پلخمون نگات چغوک دلمو زدی

تو منو گولم زدی

دست به این کلام زدی

 

 

 فکر کنم تو این تابستون کل مجموعه عید 92 رو چند بار دیدم 

و هر بار هم کلی انرژی گرفتمخوشمزه

 

 

[ ٢ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


از تجربیات تابستانه....

تازگی ها در مورد یه سری از آدم ها به این نتیجه رسیدم:

اگر با من نبودش هیچ میلی

.

.

.

.

.

.

قطعا،

غلط کرد جام مرا بشکست لیلی

 

با عرض پوزش فراوان از جـــــــــــــــــــــــناب نظامی گنجوی یول

[ ۱ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٦ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]