دل نوشته های یک دختر پاییزی

خانه ای کوچک برای روزمرگی هام

تبریک عید

دقیقا از همین لحظه(لحظه شروع نوشتن این پست) تا شروع سال جدید چیزی حدود چهارده ساعت از سال 91 باقی مانده امیدوارم این چند ساعت به خوبی و خوشی بدون اتفاق بدی سپری بشهفرشته

بابهترین آرزوها میگم:

عیدتون مبارک                

انشاالا سالی پر از آرامش،سلامتی ولبــــــــــــــــــــــــــخند داشته باشید 



 happy new year

 

[ ۳٠ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


دغدغه ی این روزهایمان

اسفند ماه به دو دلیل جزء ماه های دوست داشتنیه:

اول به خاطر خریدهای متنوعی که داره مثله:لباس و کفش و....،خوراکی های خوشمزه،شکلات هایی وسوسه انگیز که تا قبل از روز عید دنبال کشف کردن جاشون و ناخنک زدن بهشونینیشخند

و دوم به خاطر...:

 

که تو این بخش تا چند روز دردهایی تو قسمتهای مختلف بدن حس میکنی،البته اگه در این امر خطیر با دیگر اعضای محترم خانه تکان همکاری لازم رو انجام داده باشی و از زیر کار به دلایل زیادی در نرفته باشیخنده

ولی این بخش یه قسمت هیجان انگیز داره که اون یافتن اشیاء گم شده ای که یا از پیدا شدنش قطع امید کردید یا دیگه بهش احتیاجی ندارید و بلاخره با گفتن جمله«اِ  این اینجا بود!!!» به اهمیت نظم پی می برید و سعی میکنید صفت منظم رو به مجموعه ی صفت هاتون اضافه کنیدیول

تو این دو هفته اخیر که ما سخت مشغول زدودن گرد و غبار از در و دیوار خونه بودیم من یکی از این کشف های شیرین داشتم که اون...

 

که البته شیئ مورد نظر دست بندیه که به علت دلتنگی و محبوب شدن زورکی بسته شده به دست ببعی خانمژه

 سال 91 از اون سالهایی بود که اصلا دلم براش تنگ نمیشه و به قول یکی از دوستان وبلاگی «خوشحالم که 1391 فقط یکبار در زندگیم اتفاق می افته »چون اتفاقهای بدش خیلی بیشتر از اتفاق های خوبش بودهناراحت

پ.ن1:لطفا یه نگاه بهش بندازید:)

پ.ن2:مابین نوشتن همین چهارتا خط ده،بیست تا کار انجام دادم.دم عیده و کمبود وقت زیاده اگه اشکالی داره بگذارید پای بی دقتی بندهآخاوه

پ.ن3:اگه بشه حتما تا قبل از سال نو پست میذارم.جلو جلو عیدتون مبـــــــارکماچبامن حرف نزن  

 

[ ٢٧ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠٧ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


کلاه قرمزی و بر و بچه ها

دیشب سر شام یکی از قسمت های قدیمی کلاه قرمزی(اومدن ببعی) از تلویزیون پخش شد و باعث شد فضای خونمون عوض بشه وکلی روحیمون باز بشه.تشویق

 

یه تیکه، فامیل دور گفت:دلگیر شدم،در های دلم همه شکست.خنده

 

با یاد آوری اینکه امسال هم شبهای عید کلاه قرمزی پیشمونه خوشحالیم زیادتر شد و برای اومدن بهار و سال نو چشم انتظارتر شدم .

مواظب خودتون باشید که این روزها سرماخوردگی همه جا در کمینهاسترس 

پ.ن:خدا رو شکر امسال یه بار نیمه سفید پوش شدن زمین رو دیدیمخوشمزه 

 

[ ۱۸ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


حس خوب

دوست عزیز متن زیر را با دقت بخون

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.


امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند. معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”. معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است. معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد. معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید. خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد.

از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام. شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام. چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است. چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد. تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم. خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است! 

 

خواستی یه سر بیا ادامه مطلبقلب 


دنباله حرفام
[ ۱٥ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٥ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


عرفان نظرآهاری

لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ.

 

گلها انار شد،داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید...

مجنون به لیلی اش رسید.

 

خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.

کافی است انار دلت ترک بخورد.

 

از کتاب:((لیلی نام تمام دختران زمین است)) 

درباره خانم نظر آهاری:متولد سال 53 تهران است و دکترای زبان و ادبیات است کتابهایش جایزه های زیادی رو برده.

من عاشق کتاب چای با طعم خدا از ایشونم،کلی حس خوب تو این کتاب هست حتما بخونیدشتشویق

 

[ ۱٠ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱٩ ‎ق.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]


گام نخست

به نام خدایی که در این نزدیکیست 

لای این شب بوها،پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب،روی قانون گیاه

بلاخره یه صفحه تو دنیای نت درست کردم امیدوارم که مفید باشه و باعث کاهش دلتنگی 

ســــــــــــــــــــــــــــلام من اومدمنیشخند

 

[ ٩ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥٥ ‎ب.ظ ] [ تابان ] [ حرف دل () ]